کتاب خوبیست.. درباره مردی نقاش که با حسادتها و بدگمانیهای بینهایت خود عشقی را به نابودی میکشاند. او همان اول داستان خود را قاتل معرفی میکند و در طول قصه سعی دارد صادقانه دلایل بهقتل رساندن تنها زنی که قادر به درک او و نقاشیهای او بوده را مطرح کند..
بهنظرم مخصوصا از آنجا که ما ایرانیها خیلی خوب بلدیم با حسادت و بدگمانی زیاد عشقهایمان را نابود کنیم، این داستان حرف جدیدی را مطرح نمیکند.
نقطه قوت کتاب در پرداخت موضوع و کندوکاو افکار آدمهاییست که از فرط عاشقی متنفر میشوند . بسیار روشن و واضح مسیر این عشق تا آن تنفر را بهتصویر کشیده است..
در ضمن نویسنده کتاب یکی از معروفترین نویسنده های آرژانتینیست .
آلبرکامو درباره این کتاب نوشته است: "تلخی و تندی،شور و حرارت آن را میستایم. "
همهچیز بهکنارشاید فقط یک تونل وجود داشت، تاریک و خلوت: تونل من، تونلی که من کودکی،جوانی و همه عمرم را گذراندهبودم.و در یکی از قسمتهای شفاف دیوار سنگی من این دختر را دیدهبودم و ساده اندیشانه باور کردهبودم که در تونلی موازی تونل من حرکت میکند، درحالیکه در واقع او متعلق بهجهان پهناور، جهان نامحدود کسانی بود که در تونل زندگی نمیکردند، و شاید وی از سر کنجکاوی بهیکی از پنجرههای شگفتانگیز نزدیک شده و منظره تنهایی رهایی ناپذیر مرا دیده بود، یا پیام خاموش، کلید رمز تابلوی من او را به وسوسه انداخته بود.و سپس در آن حال که من بهراه خود در دالانم ادامه میدادم، او بیرون از دالان زندگی عادیاش را میکرد، زندگی هیجانآور کسانی که بیرون از دالان زندگی میکنند، آن زندگی عجیب و غریب و بیمعنی که در آن رقص و مهمانی هست، شادی و سبکسری هست. و گاهی پیش میآمد که وقتی من از کنار پنجرههایم رد میشدم او ، خاموش و مضطرب در انتظار من بود( چرا در انتظار من؟ چرا خاموش و مضطرب؟)، ولی در مواقع دیگر بهموقع نمیرسید یا این موجود در قفس محبوسشده بینوا را از یاد میبرد...
بخشی از کتاب صفحه ۱۶۶ و ۱۶۷
نام کتاب:تونل
نویسنده: ارنستو ساباتو
ترجمه: مصطفی مفیدی
نشر: نیلوفر
نام اصلی کتاب: The Tunnel
نام نویسنده: Ernesto Sabato